روزی روزگاری جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکرد
به آدمی به اسم" او" گفت یه آرزو کن تا بر آورده کنم.
"او" هم با زرنگی آرزو کرد، دو تا آرزو ی دیگر هم داشته باشد.
بعد با هر کدام از این سه آرزو،سه آرزوی دیگر آرزو کرد.
آرزوهایش شد،نه آرزو با سه آرزوی قبلی.
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو،سه آرزوی دیگر خواست.
کمی که گذشت دید تعداد آرزوهایش رسید به 46یا 52 یا...
شایدهم خیلی بیشتر
"او"به هر حال از هر آرزویش نهایت استفاده را کرد.
لابد حق هم داشت،چون جادوگر به او نگفته بود که اینطوری آرزو نکند.
"او"برای خواستن یه آرزوی دیگر،دوباره آرزو کرد.
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ...
من هم نمیدونم.راستش تعداد آرزوهایش خیلی خیلی زیاد شده بود.زیاد زیاد زیاد.
"او"آرزوهایش را پهن کرده بود روی زمین
و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن و پای کوبی.
جست و خیز کردن و آواز خواندن و سر خوشی.
و هی آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر.بیشتر و بیشتر.
در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند
عشق می ورزیدند،محبت می کردند و...
اما "او" همچنان وسط آرزوهایش نشسته بود.
آنها را هی روی هم می ریخت تا شد مثل یک تپه ی طلا.
ونشست به شمردنشان تا ...
یک روز "او" به خودش آمد ودید که دارد پیر می شود.اما به جمع کردن آرزوهایش ادامه داد.
و بعد ترچند وقت دیگر یک شب "او" را پیدا کردند در حالی که مرده بود.
درست وسط و لابلای آرزوهایش.
آرزوهایش هم دور وبرش تلنبار شده بودند روی هم.
آرزوهایش را شمردند.حتی یک دانه از آنها هم گم نشده بود.
همشان نوی نو بودند و برق می زدند.تازه ی تازه.
خانواده ی "او"به همه می گفتند بفرمایید چند تا آرزو بر دارید.
کمی هم به یاد "او"باشید.
به یاد کسی که در دنیای بوسه ها،لبخند ها و اشک ها
همه ی آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد.
تو هم باور کن
باور کن که ما عاشق نیستیم اما عاشق می شویم.
آرزو کنیم، اما ای کاش اسیر آرزوهایمان نشویم.
کاش وقتی نیستی باشی و باشی تا وقتی هستی...
برچسب:
نویسنده: sicailos