خرید بک لینک

دختری در همسایگیم بود ، هر روز صبح هنگام خروج از خانه اش دستش را به درب منزل من میکشید و مرا بیدار میکرد و میرفت !در ذهنم هزاران اندیشه جان میگرفت ، روزی تصمیم گرفتم از او بخواهم که دیگر مرا از خواب ناز بیدار نکند ؛ منتظر ماندم ، صدای قدم هایش که آمد درب خانه ام را گشودم و خیره ماندم چون هرگز نفهمیده بودم که او نابیناست !!!




داستان دوم ( قهوه زندگی)

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی ، هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند ، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند ! آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود !!! استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد ؛ او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند …
روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت : شیشه ای ، پلاستیکی ، چینی ، بلور و لیوان های دیگر ! وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت ، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت :
بچه ها ، ببینید ؛ همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزان قیمت روی میز مانده اند !
دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند ، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد : در حقیقت چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاهتان به لیوان های دیگران هم بود ؛ زندگی هم مانند قهوه است و شغل ، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.
البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید ، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید ، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.

منتظر نظرتون هستم


برچسبها:
داستانک
EXbloglor.comEX<-m-><-mm->dalalmarg.blogfa.com<-mmm->

برچسب: نویسنده: sicailos تاريخ: 4 بهمن 1391 ساعت: 15:51

صفحه بندی